|
ای که با نامت جهان آغاز شد / دفتر ما هم به نامت باز شد
|
او مرا در مراتع سرسبز رها کرده...
مرا در کنار اب تازه کشانده...
او روحم را احاطه کرده...
او ما را به مسیر عدالت رهبری می کند.
به اسمش قسم...
اگر چه من از میان سایه دره مرگ عبور می کنم...
ولی از بدی نخواهم ترسید،چون تو با منی
عصا و چوب دستی تو،آسایش را برای من می آورد...
تو بهترین وسایل را برای من مهیا کردی...
درست در جلوی چشمان دشمنان...
ذهنم را پر از مهربانی کردی...
و قلبم را پر از معجون شهامت .
نیکی و مروت همراهم خواهد بود...
در تمام روزهای زندگیم...
و من در خانه خداوند هستم...
برای همیشه.
آمین
خدایا
به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی بهتر است
و به هر که دوست تر می داری ،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است
خدایا
به من زیستن عطا کن
که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن ،
که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
حسین تشنه لبیک بود نه تشنه آب
حیف که به جای افکار حسین،زخمهای حسین را نشان دادند
و بزرگترین درد او را بی آبی تلقی کردند.

دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویا هایش را آسمان پر ستاره، نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از ناگفته هاست
از حرکات نا کرده
اعترافات به عشق های پنهان
وشگفتی های بر زبان نیامده
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک عاشق زندگی می کرد یک انسان
یکی که کاری به جز خوبی و محبت به دیگران نداشت،
یکی که با اون همه بزرگیش،با بچه ها بازی می کرد.
یه آسمونی ،که میگن چاه کن بود یکی که خیلی غم داشت اما گوشی واسه شنیدنش نبود
یکی که شبانه کمک می کرد تا کسی نشناستش اما بهش می گفتن دزد شب رو
یکی که فقیرا رو دوست داشت،فقط واسه اینکه انسانن،یکی که مریضهارو بغل می کرد
فقط واسه اینکه انسانن و...
یکی که میگن،علی بود.
بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.
اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است،بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند.
زیرا اگر دوستت را بدان خا طر بخواهی که سا عات خود را در صحبت او بر باد دهی،
بهره آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن(نه برای کشتن).
زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پُر کند.
و بگذار در پیوند شیرین دوستی،خنده و شادی باشد وشریک شدن در لذتهای یکدیگر.
من برای تمامی آنچه از طفولیت "من" می نامم،به زنان مدیونم.
زنان پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشودن.
اگر نبودند
زنانی همچون مادر،خواهر ودوست،من اکنون در میان آن
کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را
درخُروپُف جست وجو می کنند.
کسی که به زن ترحم می کند،از قدر او می کاهد.
کسی که پلیدی های جامعه را به زن نسبت می دهد،به او ستم می کند.
کسی که خوبی های زن
را نتیجه خوبی های خود می داند و بدی های او را نتیجه ی
بدی های خود،ادعایی بی شرمانه دارد،اما کسی که زن را،همان گونه
که خدا آفریده،می پذیرد،عدالت را در مورد او روا داشته است.
اما در در برخورد با مرد،نگاهی آمیخته به مدارا دارند.
به پا می شود.در بسیاری از کشورها مردان جوان می برند در حالی که والدین می بازند.
به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود،کالایی که خانه ای آن را می خرد و
خانه ای
دیگر آن را می فروشد،سرانجام زیبایی زن رنگ می بازد

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می گذرد
اما ما می ترسیم و از او می گریزیم
یا در تاریکی پنهان می شویم یا این که
تعقیبش می کنیم و به نام او دست به شرارت
می زنیم.
عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند ،عشق
همیشه بی کلام می ماند
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ،عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
به نظر شما گل تو کدوم دسته؟
.jpg)
براستی چرا باران
می بارد بر دریایی که خود مملو از آب است؟
آیا باران:
اثبات وجود آسمان است؟
آیا باران:
تنها آسمان را بیاد می آورد؟
یا
به اوج اندیشیدن را؟
چگونه می توان به درک مفهوم باران رسید
بی آنکه خیس بود؟
نمی دانم.فقط شادم از اینکه آسمانی بر سر دارم.
کاش می شد از وجود سقف بی نیاز بود.
(کسی که بر سر خود سقف می کشد محرم حریم ستارگان نیست...)
مسیح از دل حلقه نور نیامد تا خانه های مردم را خراب کند و برروی
ویرانه
آنها صومعه بسازد.او آدم های توانا را ترغیب نکرد تا رهبران
و
روحانی شوند او آمد تا روح تازه ای بر کالبد زمین بدمد تا با قدرت
اساس هر گونه سلطه
ای را در هم بکوبد که بر استخوان و جمجمه آدم ها...
او آمد تا قصر های
پرشکوهی را با خاک یکسان کند که بر روی
گورهای ضعیفان بنا
شده اند.او آمد تا بت هایی را بشکند که بر روی
بدن های محرومان
بر پا داشته شده اند.مسیح فرستاده نشده بود تا به مردم
یاد بدهد که چگونه
کلیساها و معابد با شکوه را در لابه لای کوخ های سرد و
محقر و کلبه های
محزونشان بسازند...او آمد تا از قلب آدمی معبدی و
از روح او محرابی و از اندیشه او کاهنی بسازد.
این ها ماموریت عیسای ناصری بود و این ها آموزه هایی بود که او به
خاطرشان مصلوب شد.و اگر بشریت عاقل بود امروز استوار می ایستاد
ترانه فتح سر می داد و سرود پیروزی می خواند.
